حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )

86

مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )

--> فرشتگان يعنى جان سپرد كه رئيس آنان ابليس بود و از سوى خداوند مأمور جلوگيرى از فساد اين قوم شد . چون توفيق يافت . به خويشتن عجب گرفت و گفت : من كيستم كه بر چندين هزار فرشته مهتر باشم ؟ او از فرشتگان مقرب بود و هفتصد هزار سال عبادت خدا كرده بود و سه هزار سال نيز شاگرد رضوان بود . وقتى خداوند آدم را آفريد از فرشتگان خواست كه او را سجده كنند . او از اين كار سر باز زد و گفت : آفرينش من از آتش است و سرشت آدم از گل ، من از او برترم ، ازاين‌رو بر آدم سجده نمىكنم . خداوند او را از بهشت بيرون كرد . امّا ابليس به كمك مار و طاووس به درون بهشت راه يافت و آدم و حوا را فريب داد و آنان را ترغيب كرد تا از ميوه ممنوعه بخورند و استدلال او اين بود كه خداوند به اين سبب شما را از خوردن اين ميوه منع كرده ، چون شما با خوردن اين ميوه جاويدان مىشويد . آدم و حوا از آن ميوه خوردند . از اينرو خدا هر پنج نفرشان : آدم و حوا و طاووس و مار و ابليس را از بهشت بيرون كرد و آنان به زمين هبوط كردند . ابليس بعد از مطرود شدن از خداوند خواست تا روز قيامت به او مهلت داده شود تا بتواند فرزندان آدم را گمراه كند درباره‌ى ابليس يا شيطان عقايد مختلفى بيان شده است : قبل از اسلام شيطان بر روح ناپاك گفته مىشد بنابر عقيده‌ى ساميان ، ابليس يا شيطان ، هميشه دشمن انسان است . در دوره‌ى اسلامى ، آغاز طغيان و سركشى و خودبينى است . به عقيده عده‌اى از عرفا ابليس سيماى ديگرى دارد ، عطار ، عين القضاة و مولوى او را عاشقى بزرگ كه از غيرت عشق سركشى كرد ، معرفى كرده‌اند . او در راه اخلاص به مقامى رسيد كه لطف و قهر برايش يكى است . سعدى زشترويى و كريه‌منظرى او را تهمتى بيش نمىداند و معتقد است كه اين صفت را دشمنانش يعنى بنىآدم ، به او داده‌اند . عين القضاة همدانى در كتاب تمهيدات خويش چنين گويد : دريغا چه دانى كه شاه حبش كيست ؟ پرده‌دار « الا للّه » است كه تو او را ابليس مىخوانى كه اغوا پيشه گرفته است و لغت غذاى او آمده است چه گويى شاهد بىزلف زيبايى دارد ؟ اگر شاهد بىخدّ و خال و زلف صورت بندد ، رونده به آن مقام رسد كه دو حالت بود و دو نور آفرينش آيد كه عبارت از آن يكى خال و يكى زلف و يكى نور مصطفى است و ديگر نور ابليس . ( ص 267 ) در جاى ديگر گويد : دانى كه پاسبان حضرت كيست ؟ غلام صفت قهر است كه قد الف دارد كه ابليس است . سلطنت ابليس بر كاهلان و نااهلان باشد و اگر نه با مخلصان چه كار دارد ؟ ( ص 74 ) باز گويد : آن عاشق ديوانه كه تو او را ابليس خوانى در دنيا ، خود ندانى كه در عالم الهى او را به چه نام خوانند ؟ اگر نام او را بدانى ، او را بدان نام خواندن خود را كافر دانى دريغا چه مىشنوى ؟ اين ديوانه خدا را دوست داشت . محك محبت دانى چه آمد ؟ يكى بلا و قهر و ديگر ملامت و مذلّت . گفتند : اگر دعوى عشق ما مىكنى نشانى بايد . محك بلا و قهر و ملامت و مذلت بر وى عرض كردند ، قبول كرد . در آن لحظه اين دو محك گواهى دادند كه نشان عشق صدق است . ( ص 221 ) منصور حلاج از اينجا گفت : جوانمردى دو كس را مسلم بود . براى احمد و براى ابليس . جوانمرد و مرد رسيده اين دو آمدند ، ديگران خود جز اطفال راه نيامدند . ( ص 223 ) در جاى ديگر مىگويد : خدا را دو نام است يكى « الرحمن الرحيم » و ديگر « الجبّار المتكبر » از صفت جباريت ، ابليس را به وجود آورد و از صفت رحمانيت ، محمد را آفريد . پس رحمت ، غذاى احمد و صفت قهر و غضب ، غذاى ابليس است . ( ص 227 )